
تلاش انسانها در طبیعت و اجتماع، تشکیل دهندۀ تاریخ تمدن آنهاست. به همین خاطر نیز چشم پوشی کردن از نقش افراد پیشرو در اینگونه امور و فراموش نمودن تأثیر شگرف آنها در تغییر و تحول جامعه، گناهی نابخشودنی و جبران ناپذیر است.
ستارخان سردار ملی نیز از جملۀ این شخصیت هاست که تنها به تفسیر وضعیت جامعه کفایت نکرده، بلکه در تغییر آن نیز کوشیده است.
متاسفانه این بزرگ سردار وطن آنچنانکه شایستۀ نام بلند اوست، برای مردم عزیز و خصوصا جوانان که همیشه به دنبال الگوهایی مناسب برای آنانیم، شناسانده نشده است. تنها آشنایی مردم ما با او و فداکاریهایش به اطلاعات ناقص کتابهای تاریخ دوران مدارس ختم می شود. به همین دلیل نیز شناخت و شناساندن چنین افرادی که فداکاریهای فراوانی برای سربلندی دین و سرزمینشان انجام داده اند و دینی عظیم بر گردن تک تک مردم جامعه دارند، امری واجب و ضروری است.
قهرمان انقلاب مشروطه، ستارخان، در سال 1245ه.ش در منطقه قرهداغ آذربایجان چشم به جهان گشود. پدرش حاج حسن با شغل چرچیگری امور خانواده را می گذراند (وسایل مورد نیاز دهاتیان و ایلات را از تبریز خریداری کرده، بین آنها می فروخت). ستارخان به مانند دیگران از رفتن به مدرسه محروم بود و لیکن او راهنمایان و معلمانی بس بزرگ چون کوراوغلو، بابک، نبی و ... در خاطرۀ مردمانش داشت.
ستارخان سنین جوانی را در کنار رودخانۀ آراز (ارس)، در سینه کوههای سر به فلک کشیده قرهداغ گذراند. کشته شدن برادرش اسماعیل به دست ماموران قاجاری، تاثیر عمیقی در روحیه او گذارده، روحیه انتقام گیری را در او شعلهور ساخت. بعد از آن واقعه، ستارخان به همراه خانواده اش به تبریز مهاجرت کرد. در حالیکه اسب سواری و تیر اندازی را در دامن طبیعت بکر قرهداغ به نیکویی آموخته بود.
در 17 سالگی در اثر حادثه ای نامش بر سر زبانها افتاد و این سخن در تبریز دهن به دهن گشت که «پسری قرهداغی در مقابل ماموران دولت ایستادگی کرده و چند تایی از آنها را نیز به قتل رسانده است.»
آن زمانها فکر ایستادگی در مقابل ماموران دولتی حتی به ذهن مردم خطور نمی کرد، چه رسد به اینکه آنرا عملی سازند. ولی ستارخان مرد عمل بود و در مقابل جور و ستم می ایستاد. به خاطر این عملش او را در زندان «نارین قالا»ی اردبیل که به باستیل پادشاهان قاجار معروف بود، حبس کردند.
بعد از دو سال حبس، ستارخان به اتفاق یکی از دوستانش از زندان فرار کرده، یاغیگری نسبت به حکومت را آغاز کرد. به هنگام خشکسالی در تبریز، گندمهای احتکار شده در انبار متمولان را بین گرسنگان پخش نمود. به کالسکۀ حاوی هدایای تزار روسیه برای شاه قاجار دستبرد زده، آنها را بین فقرا تقسیم نمود.
بعد از مدتی از چنان زندگانی خسته شده، به فکر سامان بخشیدن به زندگانیش افتاد. پدرش حاج حسن توانست با خرج پولهای زیاد و به وسیلۀ دوستانش، حکم عفو پسر را از دولت بگیرد. ستارخان به تبریز آمده، قرهسورانی (محافظت) راه خوی ـ مرند را بر عهده گرفت و با اینکارش بازار راهزنان منطقه را کساد نمود.
مدتی بعد، به جرگۀ تفنگدران ولیعهد در آمد، ولی روح بزرگ او با این کارها آرام نمی گرفت. به همین خاطر عازم خراسان شده، جزو سواران حاکم خراسان گردید. اما باز تاب نیاورده راه عتبات را در پیش گرفت. در آنجا نیز راحت ننشسته، به خاطر دفاع از زایران با عساکر عثمانی درگیر شد که با وساطت میرزای شیرازی دست از سرش برداشتند. بعدها ستارخان به تبریز برگشته، به عنوان مباشر املاک حاج محمدتقی صراف عازم سلماس شد. چندی بعد نیز به خاطر مهارتی که در شناخت اسب داشت، در تبریز به کار دلالی اسب مشغول گردید.
در این دوره او به خاطر جوانمردیهایش فردی شناخته شده در تبریز بود و حتی ماموران دولتی هر گاه به مشکلی بر می خوردند از ستارخان یاری می جستند.
با نزدیک شدن انقلاب مشروطیت و بیداری مردم ایران، دوران سرگشتگی ستارخان نیز به پایان رسید و او به همکاری با مرکز غیبی پرداخت و رفته ـ رفته با نشان دادن فداکاریها و از جان گذشتگیها ستاره ای درخشان در تاریخ انقلاب مشروطه گردید.
چنین به نظر می رسد که فلک خود چنین فردی را برای روزهای سخت دوران مشروطه خواهی مردم پرورش داده است و چنان که خواهیم دید اگر نبود ایستادگی و پافشاری ستارخان شاید به این زودیها مردم ایران از زیر یوغ استبداد بیرون نمی آمدند. مهمترین حُسن ستارخان این است که یک قهرمان مردمی است. او از بطن تودۀ مردم برخاسته است و تمام دردهای او را می فهمد. ستارخان قبل از انقلاب نیز قهرمان دلهای مردم بود چرا که در همه حال حامی مستضعفانی بود که مرفهین بی درد و غم، دردآشنای آنان نبودند.
* * *
مظفر الدین شاه چند ماهی بعد از امضای فرمان مشروطیت درگذشت و به جایش محمدعلی میرزا که در تبریز ولیعهد بود، نشست. هر چند محمدعلی شاه چه در دوران ولیعهدی و چه پادشاهی زباناً وفاداری خود به مشروطیت را اعلام کرده بود ولی باطناً دل خوشی از آن نداشت و سعی در از میان برداشتن آن.
چندی بعد نیز با همدستی لیاخوف فرمانده بریگارد قزاق، مجلس را به توپ بسته، بساط مشروطه را برچید. به دلیل اقامت زیاد در تبریز، او به روحیات مردم آذربایجان وقوف کامل داشت. لذا قبل از بر انداختن مجلس مشروطه در تهران، سعی کرد تبریز را خاموش سازد. از هوشیاری آذربایجانیان همین بس که وقتی قانون اساسی تصویبی مجلس به تبریز رسید، آنان آن را نپسندیده، با ارسال تلگرافی خواستار افزودن متممی بر آن شدند که به واقع از خود قانون مترقیتر و عاقلانهتر بود و البته چنین نیز شد. تمام این کارها زیر نظر مرکز غیبی به سرپرستی کربلای علی مسیو انجام می شد که کنترل امورات آذربایجان و حتی ایران را در دست داشت و با پیش بینی اوضاع به آموزش افراد داوطلب و مشق جنگ دست زده بود.
برای خاتمه بخشیدن به کارهای مرکز غیبی، محمدعلی شاه، اکرام السلطان را به سوی تبریز گسیل داشت. ولی او کاری از پیش نبرده، مجبور به فرار گردید. پس از آن عده ای را با نام اسلام و مسلمانی در مقابل مجاهدان تبریزی قرار داد تا با مشغول نمودن آنها، مانع آمدنشان به تهران گردند. این وقایع همزمان با به توپ بسته شدن مجلس و آمادگی آذربایجانیان برای عزیمت به تهران و دفاع از مشروطه اتفاق افتادند.
از این زمان است که جنگهای معرف 11 ماهه تبریز آغاز می گردد و دنیا به تحسین فرزند خلف بابک، ستارخان می پردازد. شهر به دو قسمت تقسیم می شود. بعضی محلات در دست مجاهدان و برخی دیگر در دست جیره خواران حکومت که ستارخان و یارانش را بابی می دانند و قتلشان را واجب.
مجاهدان و فرزندان ملت چون ستارخان، باقرخان، علی مسیو، حسین خان باغبان، حیدرخان عمواوغلو و دیگران کفه ترازو را به نفع مجاهدان سنگین تر می کنند، ولی استعمار پیر نقشه ای کارساز می کشد. با این جمله که «اگر جنگ طولانی گردد خون جوانان شهر به هدر خواهد رفت» دستهای تلاشگر مجاهدان را سرد می کند. همه اسلحه را بر زمین می گذارند و خود را به امواج حوادث می سپارند. رحیم خان چلبیانلو به راحتی وارد شهر شده، مستقر می شود.
تنها، شیر بیشۀ آذربایجان ستارخان، به این امر رضایت نمی دهد و با مجاهدان اندک خود، جنگ را در محلۀ «امرهقیز» ادامه می دهد. در این زمان شعلۀ مشروطیت ایران تنها در محلۀ «امرهقیز» و به وسیله ستارخان روشن نگهداشته شده بود.
ستارخان در پاسخ پاخیتانوف سرکنسول روس که برای مذاکره با او در مورد صلح و نیز تامین جانی او با اعطا یک بیرق روسیه به دیدارش آمده بود، می گوید : «جناب کنسول، من میخواهم هفت دولت زیر بیرق امیرالمومنین باشد، شما از من می خواهید زیر بیرق روس بروم؟ حاشا چنین نخواهد شد!»
او آن هنگام که بیرقهای روس را که از ترس قاجار بر سر در خانه ها زده شده بود، می بیند فریاد می زند و می گوید : «سوگند خورده و قرآن مهر کرده ام که بیرق آزادیای را که بر دوش گرفته ام، بر زمین نگذارم.»
در 26 تیر 1287 همراه با 17 تن از مجاهدان جان بر کفش دست به کاری سترگ در کل تاریخ مشروطه می زند. با حرکتی سریع محاصره را شکسته، بیرقهای سفید رذالت را با گلوله های آتشین خود از سر در خانه ها بر زمین می افکند. و شعلۀ در حال خاموشی آزادی را جانی دوباره می بخشد. اوگاریبالدی وار فریاد می زند : «بیایید، بیایید، آنکه در خانه بماند مرد نیست. ما یا پیروز خواهیم شد یا خواهیم مرد.»
بدین ترتیب بار دیگر تبریز به خروش در می آید و شهر تماماً به دست مجاهدان می افتد. جنگ به حومۀ تبریز کشیده می شود. ستارخان در این جنگهای تن به تن رشادت را به اوج می رساند. یکی از مجاهدان اینگونه می گوید : «اواسط مرداد ماه بود. ستارخان به همراه 12 تن از یارانش در محاصرۀ شش هزار سوارۀ دشمن قرار گرفته بود. همه او را از دست رفته پنداشته، امیدی به زندۀ ماندنش نداشتند. لیکن ستارخان با این جمله مشهورش که «آزدان آز، چوخدان چوخ قیریلار» (از کم، کم، از زیاد، زیاد کشته می شود.) به دشمن فرصت پیشروی نمی دهد و ایستادگی می کند. سرانجام نیز حسینخان باغبان با مجاهدانش حلقه محاصره را شکسته، دشمن را عقب راندند و ستارخان را نجات دادند.»
محمدعلی شاه که نمی تواند ستارخان و مجاهدان را از بین ببرد، عین الدوله و سپهدار محمدولی خان تنکابنی را با قشونی 30 هزار نفری به تبریز می فرستد. این جنگ از چهارم شهریور آغاز شده تا 21 مهر ماه ادامه پیدا می کند. در مقابل این اردوی سی هزار نفری، تعداد افراد ستارخان تنها 15 هزار نفر بود و این اندکی افراد را تنها اراده و ایمان پولادین آنها پر می نمود. ستارخان نیز سربازانش را به خوبی هدایت می کند و همیشه می گوید که شرط پیروزی، تنها همکاری و هوشیاری است.
سرانجام کاری از دست استبداد بر نمی آید و آنان دمشان را روی کولشان گذارده، متفرق می شوند. در همین فاصله شهرهای دیگر آذربایجان مانند خوی، مرند، مراغه و سلماس و دیگر شهرها به دست مشروطه خواهان می افتند.
مرحله دوم جنگها با تجدید قوای استبداد، از اواسط بهمن ماه شروع شده تا نهم اردیبهشت ماه سال بعد (1288) ادامه پیدا می کند. در این مدت تبریز تحت شدیدترین محاصره ها قرار می گیرد. ذخیرۀ غذایی تمام می شود و مردم با خوردن یونجه و برگ درختان شکم خود را سیر می کنند. این مثل از آن زمان در بین ملت رواج یافته که «یونجا یئییب، مشروطه آلمیشیق» (یونجه خورده، مشروطه گرفتهایم) در این بحبوحه ستارخان اینگونه یارانش را روحیه می دهد : «نترسید، ما برای گرفتن حقوق ملی مان که عین عدالت است تلاش می کنیم و آنها برای منافع شخصی خود و به ضرر ملت.» بزرگترین هدیه ای که می توانست به مجاهدان داده شود این بود که سردار ملی آنها را «آی آنام قوربان» (ای مادرم فدایت) خطاب کند!
نهایت اینکه دشمن تاب مقاومت در مقابل مجاهدان را نیاورده، به فکر عقب نشینی می افتد و لیکن برای سرکوب تبریزیان دست روسها را باز می گذارد. روسها به بهانۀ دفاع از اتباع خود وارد کشور و تبریز می شوند. مرکز غیبی با دور اندیشی بجا، هر نوع جنگ و درگیری با روسها را قدغن اعلام کرده، بدین ترتیب جلوی قتل عام مجاهدان به وسیلۀ آنان و نیروهای دولتی را می گیرد.
روسها تحویل مجاهدان قفقازی را از مجاهدان خواستار می شوند و چون به هدفشان نمی رسند، تهدید به دستگیری ستارخان و باقرخان می نمایند. به خاطر آنکه دستگیری و قتل ستارخان ضربه شدیدی بر نهضت می توانست باشد، لذا سردار بر خلاف میل باطنی در کنسولگری عثمانی بست می نشیند.
مبارزات و فداکاریهای آذربایجانیان بی ثمر نمی ماند و استبداد سقوط می کند. هر چند که این کار دیر صورت می پذیرد و آذربایجان در بند اشغالگران خارجی، سهمی در حکومت مشروطه که صاحب اصلی آن است، به دست نمی آورد. انقلاب با دخالت نیروهای دست نشاندۀ خارجی از راه اصلی خود منحرف می شود. نیروهایی که تهران را فتح کردند، به مانند آذربایجانیان از جان و دل پای به عرصۀ انقلاب نگذاشته بودند. به عنوان مثال بختیاری ها بیشتر به خاطر حفظ منافع اقتصادی و سیاسی خود و به دستور مستقیم استعمار انگلیس در فتح تهران شرکت جسته بودند. رهبری مجاهدان مشروطه رشت را نیز دشمن سر سخت مشروطه و محاصره کنندۀ تبریز یعنی محمدولی خان تنکابنی بر عهده داشت!!
فاتحان بعد از فتح تهران، محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کرده، احمد میرزا پسر کوچک او را بر تخت نشاندند. محمدعلی شاه با تعیین حقوق سالانه روانۀ روسیه گشت و لیاخوف، ویرانگر مجلس با بخشودگی از طرف سپهدار در پست خود ابقا گردید و بدین ترتیب خون هزاران آذربایجانی به هدر رفت و باز مستبدان در لباس مشروطه خواه زمام امور را در دست گرفتند.
ستارخان بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد به خانه خود بر می گردد و بعد از مدتی به وسیلۀ مخبرالسلطنه (والی تازه تبریز و قاتل بعدی شیخ محمد خیابانی) برای سرکوبی مجاهدان اردبیل روانه آنجا می گردد. البته این کار نقشه ای برای از میان برداشتن سردار بود که او توانست با هزاران زحمت از آن غایله رهایی یافته، به تبریز باز گردد. وجود ستارخان در تبریز خواب از چشمان خیلی از تهران نشینان گرفته بود، لذا به زور او را تبعیدگونه به تهران آوردند.
ستارخان و باقرخان و عده ای از مجاهدان، یک روز مانده به نوروز سال 1289 با بدرقه بینظیر مردم تبریز راهی تهران می شوند. در بین راه تبریز ـ تهران از مجاهدان آذربایجان استقبالهای گرمی روی می دهد و مهمانیهای بزرگی به خاطر آنان، از طرف مردم ترتیب داده می شود. ستارخان در فروردین 1289 با استقبال کم نظیری وارد تهران گردیده و به محض ورود با صدور بیانیه ای پایبندی خود به قانون را به اطلاع عموم می رساند.
همزمان با ورود ستارخان به تهران، اختلافات شدیدی بین فاتحان روی داده بود و آنها به دو دستۀ اعتدالیون و انقلابیون تقسیم شده بودند. ستارخان برای از بین بردن این دوگانگی تلاش می نماید، ولی موفق نمیگردد و سرانجام نیز به خاطر همین اختلافات خود از میان می رود.
پس از ترور چند تن از شخصیتهای کشور از هر دو طرف رقیب، مجاهدان متهم به انجام ترورها می شوند. به همین خاطر دولت تصمیم به جمع آوری سلاحهای مجاهدان می گیرد. این در حالی است که سلاحهای بختیاریها، قشقاییها، ارامنه و دیگر فاتحان جمع آوری نمی شود. مجاهدان نیز در مقابل این کار مقاومت نشان می دهند. همگی در پارک اتابک جمع شده، تصمیم به دفاع از خود می گیرند. بیشتر سلاحهای مجاهدان آذربایجانی اسلحه هایی بودند که آنها را با جنگ تن به تن و دادن کشته های زیاد و از نیروهای مهاجم به دست آورده بودند. با وجود تلاشهای ستارخان، مجاهدان راضی به تحویل سلاح نمی شوند. (البته خود ستارخان از ته دل راضی به تحویل سلاحها نبود چرا که به پاکی مجاهدانش ایمان داشت.)
در شب همان روز ژاندارمها، پلیس، قزاقها و سوارههای بختیاری به رهبری یپرمخان ارمنی و سردار بهادر (برادر سردار اسعد) با سلاحهای سنگین در اطراف پارک مستقر می شوند. سردار بعد از کمی تلاش، مجاهدان را به تحویل سلاحها راضی می کند ولی سخنان و افعال دو خائن، مجاهدان را از تحویل سلاحهایشان منصرف می سازد. در پی این کار، نیروهای دولتی به پارک یورش برده، مجاهدان را به گلوله می بندند. بدین ترتیب جنگ شروع می شود. ستارخان با مشاهدۀ ورورد بختیاریها به پارک با پنج گلوله، پنج تن از آنها را از پای در می آورد و سپس برای سنگر گیری راهی پشت بام می شود. در این هنگام گلوله ای از پشت پای سردار را هدف قرار داده او را زخمی می کند. سردار را به اتاقی برده، بستری می کنند.
مبارزه تمام می شود. ارامنه و بختیاری ها بعد از کشتن بیش از 18 نفر از مجاهدان، وحشت را به اوج می رسانند. هر چه به دستشان می رسد می شکنند و از بین می برند. حتی لوح تقدیری که از طرف مجلس به سردار و مجاهدانش داده شده بود، دزدیده می شود. مردم با شنیدن خبر حادثه بازارها را بسته، اعتصاب می کنند و لیکن کار از کار گذشته بود.
فخر آذربایجان، ستارخان، با گلولهای از پای می افتد و جایزه زحماتش را به خوبی دریافت می کند. طبیبان چارۀ کار را در قطع پای سردار می بینند ولی او بدین کار رضایت نمی دهد. بعدها با تلاش میرزا جواد ناطق و دیگران با زحمات حکیمان داخلی و خارجی زخم سردار کمی بهبود می یابد و می تواند که با عصا راه برود.
ستارخان اوخر عمر خود را تنها با آرزوی برگشت به سرزمین مادریش آذربایجان می گذراند و سر انجام نیز تاب این هجران را نیاورده، در 25 آبان 1293 بر اثر زخم پایش چشم از جهان فرور می بندد. بعد از مراسمی با شکوه در 27 آبان ماه در باغ طوطی شاه عبدالعظیم به خاک سپرده می شود. روحش شاد.
* * *
فرازهایی از شخصیت ستارخان و کارهای او
ـ در جریان جنگهای تبریز، کنسول روس پاخیتانوف چنین می نویسد : مغازه های مناطقی که زیر نفوذ نیروهای دولتی و اسلامیهایها قرار دارند، همگی غارت شده اند و لیکن به هیچ مغازه ای در منطقه زیر نفوذ ستارخان دست زده نشده است.
ـ ستارخان بر اساس افکار خود تاثیر مطبوعات را در بیداری مردم نیک می دانست. لذا به امر او روزنامه آذربایجان به زبانهای ترکی و فارسی چاپ و منتشر می شد. هنگامیکه اولین شماره روزنامه به دست ستارخان رسید، چشمانش از اشک پر شده و گفت : «امروز عید ملی مردم آذربایجان است.»
ـ مرحوم شیخ محمد خیابانی که خود در جنگهای 11 ماهه تبریز شرکت فعال داشت، می گوید : در حالیکه ملیون نتوانسته بودند پول لازم برای مجاهدان را تهیه کنند، ستارخان چند هزار تومان پس اندازش را آورده بین مجاهدان تقسیم کرد.
ـ در هنگام جنگهای تبریز، ابوالحسن خان اقبال آذر (خوانندۀ بزرگ آذربایجانی) به دعوت ستارخان به تبریز آمده، برای تقویت روحیه مجاهدان سرودهای رزمی می خواند. ...
* * *
به امید آنکه مسولان کشور در بحبوحه تنش های سیاسی کشور، کمی نیز به فکر نامداران این سرزمین باشند. هر انسانی با دیدن قبر بی نام و نشان و دور از شان ستارخان در شهر ری، متاسف می شود. می شود با ساخت آرامگاهی شایسته در شهر ری و یا انتقال قبر سردار به تبریز (یعنی عمل به وصیت خود او و خواست بازماندگانش) و ساخت مقبره ای در شان فداکاریهای مجاهدان آذربایجانی و به پاس بزرگداشت و نکو داشت آنها، فرهنگ اعلای اسلامی مان را به رخ دیگران کشید.
منابع :
دو سردار مشروطه ـ رئیس نیا ، ناهیدی آذر
تارخ مشروطه ـ احمد کسروی
مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت ستارخان 1378 ـ جمعیت دانشگاهیان آذربایجانی
** این نوشته در شماره ۲۲۸ هفته نامه اورین خوی چاپ شده است.
http://xoyaz.blogfa.com/post-68.aspx
منبع: